تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( سید مهدی موسوی)
پیچک ( سید مهدی موسوی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند


فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است


خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها


از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند


در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند


با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!


چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند


ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند


ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند


از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!


از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!


از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها


در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!


دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها


چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها


در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!

 


ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند

 


پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

 


باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!

 


از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

 


از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود

 


شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!

 


داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی

 


در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

 


اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود

 


از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!

 


می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!

 


از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!

 


افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها

 


تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها

 


شب های حرف و سکس ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل

 


دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها

 


تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها

 


از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!

 


تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست

 


از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها

 


از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!

 


تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد

 


افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند

 


و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات

 


از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!

 


عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!

 


بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق

 


اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست

 


ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها

 


از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها

 


از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها

 


از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش

 


از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!

 


از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز

 


از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست

 


از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!

 


از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر

 


دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری

 


دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

 



رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش

 


پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!

 


شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش



سید مهدی موسوی

http://www.tarane-soraha.com/forum/thread-787-page-4.html

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 833

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چرخ پنکه به دُور پوچی خود
قطع و وصلی به نور مهتابی
مغز تو زیر توده های مگس
قلب من توی مایعی آبی
دارم از درد «بود » می میرم
داری از فرط مرگ می خوابی
.
گیسوانت به عشق چسبیده
دست هایم به چند قرن فلز
سینه ام مثل حفره ای خالی
بر تنت چند لکّه ی قرمز
با خودم فکر می شوم: شاید...
زیر لب گریه می کنم: هرگز!
.
گریه ی من میان موهایت
حرکت گچ به روی تخته سیاه
شک به عشقت پس از هماغوشی
یک سفینه پس از سقوط به ماه
بین ما کیست؟ هیچ یا که همه؟!
اسم این چیست؟ عشق یا که گناه؟!
.
مو روی بالش خیسم
از خیال نرفته تخت شدن
حل شدن در دهان داغ کسی
پاسخ یک سؤال سخت شدن
به دو تا حرف نصفه چسبیدن
زیر چاقوی تو درخت شدن
.
پرده هایی کشیده بر خورشید
چرخش پنکه در میان سرم
بوسه ای روی خاک افتاده
مثل سوغاتی تو از سفرم
نامه ام پاره پاره در کمدت
عکس تو، توی چشم های ترم
.
برنگشتم اگرچه برگشتم
مثل از حرف هات بعد سفر
یا دو حرف بریده از دل هم
توی لبخند ساده ای به تبر!
گریه کردی
« - به خاطر چه کسی؟! »
نامه دادی
« - برای چند نفر؟! »
.
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد آن چشم های غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه » بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی من این بود


سیّد مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 799

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در یک تضاد غم زده با قصّه های پیر

هرچند «دیو» بودم، «دلبر» نداشتم

 

یک حسّ احمقانه و یک مشت حرف مفت

این بود عشق پاک؟! چه بهتر نداشتم!

 

صحنه سیاه شد دلم از ترس جیغ زد

پایان قصّه بود... و باور نداشتم

 

می خواستم به شعر بگویم که... یخ زدم!

چون دست های گرم تو را بر نداشتم

 

تصویر دلخراش غمی محض بودم و

مانند خواب های تو آخر نداشتم

 

گفتی: بیا از این قفس تنگ لعنتی...

من را حلال کن به خدا پر نداشتم!

 

می خواستم ادامه شوم شعر را ولی

حرفی برای گفتن دیگر نداشتم...

 


سیّد مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 865

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید
اما کسی نبود... اما کسی ندید...]

 

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد
از یک پرنده که خود را به باد داد

 

از خواب می پری از لمس دست هاش
و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش

 

از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانه بودم و دیوانه تر شدم

 

از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار می کشی

 

از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم

 

از خواب می پری انگشت هاش در...
گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

 

از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

 

از خواب می پری از داغی پتو
بالا می آوری... زل می زنی به او...

 

از خواب می پرم تنهاتر از زمین
با چند خاطره، با چند نقطه چین

 

از خواب می پری شب های ساکت ِ
مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!

 

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...
قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

 

از خواب می پری از عشق و اعتماد!
از قرص کم شده، از گریه ی زیاد

 

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!
از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

 

از خواب می پری با جیر جیر تخت
از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

 

[از خواب ها پرید در تخت دیگری
از خواب می پرم... از خواب می پری...

 

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم
از خواب می پری... از خواب می پرم...]

 

 

سید مهدی موسوی

 

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 904

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

این چار برگ خشک شده مال دفتر است؟!

 نه!آخرین قمار من و دست آخر است

 

1-من را به چاه درد خود انداخت و گذشت

 هر کس که گفت با من خسته برادر است.

 

2-گفتید:"عاشقید و به من...آه بگذریم"

 چون شرح ماجرای شما شرم آور است

 

3-گفتید"بی کسی بخدا سرنوشت توست

 تنهاترین پرنده ی عالم کبوتر است"

 

4-گفتید"زندگی کن و خوش باش و دم نزن!"

 این حرف ها برای من از مرگ بدتر است

 

سرباز برگ های مرا جمع می کند

 ما باختیم، نوبت یک مرد دیگر است...

 

 

سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 887

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نماندست چیزی به جز غم... مهم نیست

گرفته دلم از دو عالم... مهم نیست

 

تو را دوست دارم! قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

 

فقط آرزو می کنم که بمیرم

پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست

 

همان وقت رانده شدن به زمین... آه!

به خود گفت حوا که "آدم" مهم نیست

 

بیا تا علف های هرز بکاریم

اگر مرگ گل های مریم مهم نیست

 

ببین! مرگ هم شانس می خواهد ای عشق

فقط خوردن جامی از سم مهم نیست

 

نماندست چیزی به جز غم, مهم نیست,

گرفته دلم از دو عالم, مهم نیست,

 

بمانم, بخوانم, برقصم, بمیرم...

دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

 

 

 سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 147

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

 

بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را... به دست خودت می سپارمت!

 

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

 

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتّی اگر خاک شوم تا بکارمت

 

اصرار می کنی که مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

 

پاییز ِ من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز

یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!

 


سیّد مهدی موسوی

http://www.tarane-soraha.com/forum/thread-787-page-4.html

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 797

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اتّفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد

می زند زل به «چشم» غمگینی... و به روز «سیاه» می افتد

 

سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگیش روزها عکس ماه می افتد!

 

هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد

 

خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!

 

عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد

گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد

 

دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودنِ خویش

من منم! تو تویی! تو، من، من، تو... بعد به اشتباه می افتد!!

 

مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد

می رود سمت ِ ... دور می گردد، می دود سوی ِ ... آه! می افتد

 

زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان

چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد..

 

سید مهدی موسوی

 

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 771

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

امشب شب جمعه ست,... و تو غمگینی
من در کنارت هستم و من را نمی بینی


هی عکس ها دور سرت در گریه می گردند
"آهنگران", "چمران", "جهان آرا" و "آوینی"


یادت می آید: " قرمه سبزی دوست دارم با ..."
از انعکاس عکس گنگت داخل سینی


"احمد" پدر را اشتباهی محض می داند
خط می زند "زهرا" مرا از دفتر دینی!


تو مثل سابق پیش من با چادر ی گلدار
با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بینی _


در رکعت سوم به شک افتاده ای انگار
و پشت شیشه می زند باران سنگینی!


دارند می پوسند با تو, با زمان, با عشق
بر روی میز کار من گل های تزئینی


از من چه مانده جز دو تا تصویر بر دیوار
یک رادیو, یک خاطره, یک فرش ماشینی


شب ها میان سجده می آیی به آغوشم
اما نمی فهمد تو را این شهر پایینی!


تا صبح گریه می کنم در عطر موهایت
سر را که بالا می کنی من را نمی بینی...

 

سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 788

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جدا شدیم، کسی صاحب دو اسم شده!

! دو رود منشعب از هم، ولی طلسم شده

 

دو رودِ بی ماهی، شور مثل چشم ترت

دو رود خسته تر از اشک های خسته ترت

 

امید باران در ریگ های داغی که...

دو نیم مرده... و موسیقی کلاغی که...

 

صدای باد می آمد که هدیه اش شن بود

نفس کشیدن - هرجور!- غیرممکن بود

 

که مرگ چشم مرا مثل خواب پر می کر د

نسیم، قمقمه را از سراب پر می کرد

 

جدا شدیم به امّید ابرهایی که...

جدا شدیم و نیامد صدای پایی که...

 

صدای بارانی که تو را قدم بزند

که خواب گورستان مرا به هم بزند

 

صدای رؤیاهایی که پیر شد در ما

صدای بارانی که کویر شد در ما

 

جدا شدیم، کسی صاحب دو اسم شده!

دو رود منشعب از هم، ولی طلسم شده!

 

دو شوره زار به فکر دو ماهی قرمز

به «هیچ » بسته شده پشت واژه ی «هرگز »

 

دو تا به خار نشسته، دو گریه ی دربند

دو شوره زار که روزی اگر به هم برسند...

 


 سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 773

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد