تبلیغات اینترنتیclose
موسوی 5
پیچک ( سید مهدی موسوی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت ، غریبانه تر پدر برگشت

 

رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

 

دوید مادر و در چشمهای او نگریست

- «سلام...» بعد در آن بازوان خسته گریست

 

که تشنه است کویری که در تنش دارد

که هفت سال و دو ماهست که عطش دارد

 

- « کدام سِحر کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

 

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!

 

همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید نامه ات امّا... نه! عاشـقانه نبود

 

حدیث غمزه لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّا وصیـّت خـون بود

 

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

که هفت سال شکسته ست تا که مرد شده!

 

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند

 

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنایه شنیدیم و - آه! - دم نزدیم

 

نمرده بودی و پر می زدند کرکسها

به خواسـتگاری من آمدند ناکسها!

 

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند

 

تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند

تو زنده بودی و این بچه ها یتیم شدند

 

هرآنکه ماند گرفتار واژه «خود» شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

 

به باد طـعنه گرفتند کار مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

 

منی که مونس رنج دقایقت بودم

سکوت کردم و ماندم ... که عاشقت بودم!!»

 

نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود

نه! غم نداشت ، پدر واقعاً خود غم بود!!

 

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچه غریبه ، هنوز عاشـق بود ...

 

سيد مهدي موسوي
 

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 5, | بازديد : 803

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از شیشه ی مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!

 

از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی
از زنگ های بی جوابی که نمی خواهی

 

از زندگی که در نگاهم مردگی دارد
معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد!

 

از قرص ها که خودکشی را یاد می گیرند
از سوسک ها که از تنم ایراد می گیرند!

 

از نصفه های تیغ در حمّام ِ غمگینم
می بینمت! امّا فقط کابوس می بینم

 

بر روی دُور ِ تند... نُه سال ِ تمامی که...
از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که...

 

از دست ِ تو دیوانه ام بی حدّ و اندازه
از دست ِ تو در گردن ِ معشوقه ای تازه

 

از سر زدن به خانه ام مابین ِ کردن هات!!
از گوشی ِ اِشغال ِ تو، از چهره ی تنهات

 

می بینم و کنج خودم سردرد می گیرم
رگ می زنم... هی می زنم... امّا نمی میرم

 

رگ می زنم از درد که دیوانه ام کرده
پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده

 

پاشیده خون از گریه ات بعد از هماغوشی
از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی

 

از اسم من که در تنت تا آخر ِ خط رفت
از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت

 

از فکر تو، از گرمی خون، خوب می خوابم!
تو نیستی! با شیشه ی مشروب می خوابم!!

 

بالا می آرم از تو و از کلّه ی پوکم
از اینکه به هر چیز ِ تو بدجور مشکوکم

 

از قصّه ی بی مزّه ی وصل و جدایی ها!
روی کتت در جستجوی موطلایی ها

 

باید بخندم پیش تو بغض ِ صدایم را
بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را

 

باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم!
با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم

 

من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت
تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت...

 

بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم
با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!
 

 

سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 5, | بازديد : 1024

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

به انتظار نشستن، در انتظار نشستن

کنار یار نبودن، بدون یار نشستن

 

وهیچ چیز مهم نیست، که هیچ چیزمهم نیست

و سوگوار پریدن که سوگوار نشستن

 

بهار را سپریدن! به انتظار زمستان

تمام طول زمستان که تا بهار نشستن

 

دو «میم» در وسط قلب، دو کنده کاری چاقو

میان قلب درختان به یادگار نشستن

 

دو نقش، قالی بی رنگ، برای بافتن مرگ

از ابتدای تولّد کنار دار نشستن

 

هراس تا ابد ازموج، همیشه ترس که ازاوج

فقط کناره گرفتن، فقط کنار نشستن

 

شبیه یک گل عاشق، شبیه پرده دریدن

اگر چه بلبل بودن، کنار خار نشستن

 

همینکه خوب بدانی که هیچ وقت نیاید

همینکه تا ابدالدّهر سر ِ قرار نشستن

 

و کرم های قدیمی... و دست هرزه ی موعود

چرا رسیدن و دیدن؟! چرا به بار نشستن؟!

 

همیشه فرق نمودن، همیشه زنده نبودن

کنار «ایست» دویدن، دم ِ فرار، نشستن!

 

تو مرده ای یا زنده، تو زنده ای یا مرده

برای فاتحه ی خویش سر ِ مزار نشستن

 

که هیچ کار نکردن، که هیچ کار نکردن

که هیچ کار نکردن، به اختصار: نشستن

 

که هیچ چیز نبودی، که هیچ چیز نداری

درون خویش شکستن... و زار زار نشستن

 

زنی که می رسد از راه... و روی ریل قدیمی

و روی ریل قدیمی که تا قطار نشستن

 

 

سید مهدی موسوی 
 

http://www.tarane-soraha.com/forum/thread-787-page-3.html

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 5, | بازديد : 723

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

 

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

 

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت اوّلین هماغوشی

 

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...

 

 سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 5, | بازديد : 849

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دارم به گریه می کنم و گریه می کنم
...از تو، به تو، بدون تو، تو! گریه می کنم


تو نیستی! شبیه کلیدی بدون قصر
«پرسه زدن به تنهایی در «ولّی عصر


...من، سردی نبودن دستی که هیچ وقت
...شب، تاکسی، صدای «مهستی» که هیچ وقت

«به من نگا کن واسه ی یه لحظه/ نگات به صد تا آسمون می ارزه»


باران به شیشه می زند از چشم های من
حتّی نمی رسد به خودم هم صدای من


باران، صدای هق هق مردی که داشتی
!که جا گذاشتیش، «مرا» جا گذاشتی


از پشت شیشه رد شدن چند خطّ کج
«باران، صدای گریه ی یک خانه در «کرج


«تو خاموشی، خونه خاموشه/ شب آشفته، گل فراموشه»


در خواب های کوچک تو دیر کرده ام
از تارهای حنجره ات گیر کرده ام
---
دارم شبیه یک حشره گریه می کند
بر روی تخت یک نفره گریه می کند


یک عنکبوت سیر ته ِ خواب های زن
که زل زده به مردمک چشم های من


«اون نگاه گرم تو یادم نمی ره/ بوسه ی بی شرم تو یادم نمی ره»


از روزهای مَردُم و مردم شبت شدن
در کوچه های خلوت لب بر لبت شدن


از یک مسیح گم شده روی صلیب من
از دست های کوچک تو، توی جیب من


...از من که بی تو هیچ زمانی و هیچ جا
!از یک قطار پُست شده سمت نا کجا


«هر چی آرزوی خوبه مال تو/ هر چی که خاطره داریم مال من»


یک کیسه ی زباله به من قرص خورده است
!یک تیغ نصفه داخل حمّام مرده است


بوی جنازه در تن من می دهد کسی
دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی


زل می زنم به آینه ی بد قیافه ام
خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام


اگه حتّی بین ما/ فاصله یک نفسه/ نفس منو بگیر»
«...نفس منو بگیر
 

 

سید مهدی موسوی

 

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 5, | بازديد : 983

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نشسته در من مردی که
درست مثل خودت تنهاست

 


بگیر دستش را محکم
...به من بچسب که مدّت هاست

 


نشسته در من مردی پیر
شبیه کودکی ات خسته

 


نشسته در من تمساحی
که گریه می کند آهسته

 



صدای قهقهه ی صیّاد
میان گریه ی یک ماهی

 


به بی تفاوتی برکه
نشسته در من تمساحی

 


نشسته خرگوشی مسلول
که توی دست تو غش کرده

 


که درد زل زده در چشمش
که عشق خود کشی اش کرده

 


به سرفه کردن ِ تو در خون
سکوت بعد هماغوشی

 


میان هق هق لرزانت
نشسته در من خرگوشی

 



صدای وحشی رؤیاهات
میان ِ جنگلی از تاریکی


...به من بچسب که مدّت هاست
[صدای غم زده ی شلیک]
 
 
سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 5, | بازديد : 695

صفحه قبل 1 صفحه بعد