تبلیغات اینترنتیclose
موسوی 6
پیچک ( سید مهدی موسوی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

امشب شب جمعه ست,... و تو غمگینی
من در کنارت هستم و من را نمی بینی


هی عکس ها دور سرت در گریه می گردند
"آهنگران", "چمران", "جهان آرا" و "آوینی"


یادت می آید: " قرمه سبزی دوست دارم با ..."
از انعکاس عکس گنگت داخل سینی


"احمد" پدر را اشتباهی محض می داند
خط می زند "زهرا" مرا از دفتر دینی!


تو مثل سابق پیش من با چادر ی گلدار
با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بینی _


در رکعت سوم به شک افتاده ای انگار
و پشت شیشه می زند باران سنگینی!


دارند می پوسند با تو, با زمان, با عشق
بر روی میز کار من گل های تزئینی


از من چه مانده جز دو تا تصویر بر دیوار
یک رادیو, یک خاطره, یک فرش ماشینی


شب ها میان سجده می آیی به آغوشم
اما نمی فهمد تو را این شهر پایینی!


تا صبح گریه می کنم در عطر موهایت
سر را که بالا می کنی من را نمی بینی...

 

سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 789

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

جدا شدیم، کسی صاحب دو اسم شده!

! دو رود منشعب از هم، ولی طلسم شده

 

دو رودِ بی ماهی، شور مثل چشم ترت

دو رود خسته تر از اشک های خسته ترت

 

امید باران در ریگ های داغی که...

دو نیم مرده... و موسیقی کلاغی که...

 

صدای باد می آمد که هدیه اش شن بود

نفس کشیدن - هرجور!- غیرممکن بود

 

که مرگ چشم مرا مثل خواب پر می کر د

نسیم، قمقمه را از سراب پر می کرد

 

جدا شدیم به امّید ابرهایی که...

جدا شدیم و نیامد صدای پایی که...

 

صدای بارانی که تو را قدم بزند

که خواب گورستان مرا به هم بزند

 

صدای رؤیاهایی که پیر شد در ما

صدای بارانی که کویر شد در ما

 

جدا شدیم، کسی صاحب دو اسم شده!

دو رود منشعب از هم، ولی طلسم شده!

 

دو شوره زار به فکر دو ماهی قرمز

به «هیچ » بسته شده پشت واژه ی «هرگز »

 

دو تا به خار نشسته، دو گریه ی دربند

دو شوره زار که روزی اگر به هم برسند...

 


 سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 776

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از چشمهای من هیجان را گرفته اید
این روزها عجب خودتان را گرفته اید


اردیبهشت نیست که اردی جهنم است
لبهای سرختان کـــــه دهان را گرفته اید


به چرت و پرت و فحش و ... ببخشید مدتی ست
از شعرهام لحن و بیان را گرفته اید


خانم! جسارت است ببخشید یک سوال
با اخمتان کجای جهـــــــــان را گرفته اید؟


خانم ! شما که درس نخواندید ....پس کجا
کی دکترای زخــــــــــــــــم زبان را گرفته اید


خانم! جواب نامه ندادید بس نبود؟
دیگر چـــــــرا کبوترمان را گرفته اید


خانم! عجالتا برویم آخــــــــــــــــر غزل
نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 533

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند
نوشابه ها از مشکی ِ کشتار مسمومند


فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!


آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربه ست امّا موش بسیار است!


خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوب ها یا زیرسیگاری


از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را


با من کتک می خوردی و شب های آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!


فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود


در ازدحام کف زدن های هواداران
بازنده ای در انتظار سوت داور بود


در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگل ها
گربه میان دست های بچّه تنبل ها!


در سردخانه فارغ التحصیل می گشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل» ها


می خواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمی فهمند اینها را مسلسل ها!

من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد


تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد!


عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفه ی این ابر، باران اسیدی بود


دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!!
تنها نه ما، خورشید را توی «اوین» کردند


خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد


ما مرده ایم امّا دماغ زنده ها چاق است!
در روزنامه ها ستون ادّعا چاق است


از خون ما پر شد شکم هاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!!


شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم
که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است


دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربه اش را موش ها خوردند...



 
سید مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 749

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تصمیم ِ دادن و نگرفتن

با بادها معامله کردن

حرفیدن ِ پلنگ ِ پتو را

از دست خواب ها گله کردن!

از خاطرات ِ مرد ِ نبوده

خود را به زور حامله کردن

از هرچه هست جیغ زدن در...

در هیچ چی مداخله کردن

 

یک مشت شعر ِ چاپ نباید!

از آدمی که غیرمجاز است

دیوار ِ دکمه های تو بسته

تا پنجره که موی تو باز است

ما را به درد خود بگذارد

هر کس که اهل ناز و نیاز است

موهای یار اینهمه کوتاه!

شب مثل چیز ِ چیز، دراز است...

 

اندیشه ی سکوت به لبخند

اندیشه ی بکش به درون تر

با قرص هام رابطه دارم

از قصّه هات اهل جنون تر

ماتیک قرمز تو در این متن

شرح دلی ست از همه خون تر

از فردهای حل شده در جمع

از جمع های تلویزیون تر

 

زن: انتهای سوزش سوزن

زن: ابتدای واژه ی زندان

انگیزه ی تبادل کالا

از دست شوهرش به نگهبان

سر خم نکردنت... و شکستن!

بیلاخ یک درخت به طوفان

تا خودکشی تو وسط ِ من

تا خودکشی من وسط ِ وان

 

از روزهای درس و شکنجه

کابوس های مدرسه رفتن

تا کشف ترسناک تن خود

شب ها کلاس هندسه رفتن!

از ابتدای کوچه دویدن

تا انتهای وسوسه رفتن

از یک قفس به نام «تعهّد»

تا واژه ی مقدّس ِ «رفتن»!

 

فحشی به نظم و اینهمه قانون

در جستجوی یک زن تازه

آواز در پیاده روی تو!

سنگی به شیشه های مغازه

ویراژ توی مغز جماعت

در پشت یک رنوی قراضه

داخل شدن بدون مجوّز

خارج شدن بدون اجازه

 

این زن برهنه است، برهنه

در کوچه اش پلیس ندارد

ابروش را مداد کشیده

چشم خمار و گیس ندارد!

پیغمبری ست خسته و تنها

که آیه و حدیث ندارد

که سال هاست گریه ی محض است

با اینکه چشم خیس ندارد

 

 

 

سید مهدی موسوی

http://www.tarane-soraha.com/forum/thread-787-page-3.html

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 6, | بازديد : 823

صفحه قبل 1 صفحه بعد