تبلیغات اینترنتیclose
در یک تضاد غم زده با قصّه های پیر(سید مهدی موسوی)
پیچک ( سید مهدی موسوی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در یک تضاد غم زده با قصّه های پیر

هرچند «دیو» بودم، «دلبر» نداشتم

 

یک حسّ احمقانه و یک مشت حرف مفت

این بود عشق پاک؟! چه بهتر نداشتم!

 

صحنه سیاه شد دلم از ترس جیغ زد

پایان قصّه بود... و باور نداشتم

 

می خواستم به شعر بگویم که... یخ زدم!

چون دست های گرم تو را بر نداشتم

 

تصویر دلخراش غمی محض بودم و

مانند خواب های تو آخر نداشتم

 

گفتی: بیا از این قفس تنگ لعنتی...

من را حلال کن به خدا پر نداشتم!

 

می خواستم ادامه شوم شعر را ولی

حرفی برای گفتن دیگر نداشتم...

 


سیّد مهدی موسوی

برچسب ها : ,

موضوع : موسوی 7, | بازديد : 865